سلام...

تو بگو تو بگو با دلتنگی هایم چه کنم ؟با رویا هایم چه کنم ؟با ارزوهایم چه کنم ؟
وقتی که دستان پر مهرت را در کنار خود احساس نمی کنم وقتی صدای مهربانت نیست وقتی خانه آرزوهایم خالی از عطر توست تو بگو با این خانه چه کنم؟
تو بگو با دلتنگی هایم چه کنم ؟
آه که چقدر دلتنگم دلتنگ بودنت و دلتنگ صداقت دستهایت
بودنم برای توست برای چشمهای زیبا ومعصومت برای دستان پر مهرت برای لبانت که به جز سرود عشق ندای دیگری سر نمی دهد برای قلب مهر بانت که حتی که ریزش گلبرگی ان را جریحه دار میکند
مدتی بود که میخواستم برایت بنویسم ولی ذهنم یاری نمی کرد گوئی واژه ها از فکرم پاک شده اند مانند این است که کلمات را گم می کنم هر چه تلاش میکردم فایده ای نداشت
اما امروز نوشتم تنها برای تو
می خواهم بنویسم که در نبودنت چقدر بی تابم چقدر دلم از بی رحمی های ناتمام روزگار گرفته است و دستان سرد و خایم مشتاق مهر و گرمای دستان پر توان توست
امروززیبا ترین تصویر قلبم تصویر توست و زیبا ترین رنگ جهان رنگ چشمان تو

  
نویسنده : عسل ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸٢


يادمون نره از بازيگراي قصه هامون تشکر کنيم

سلام...

نميدونم چی بگم همتون هی ميگين سر نيميزنی...آپ نيميکنی؟؟؟

هر چی ميگم بابا الان امکانش نيست ...بخدا دل خودمم يه ذره شده

تازشم آقا شهريار از تو که بهترم رفتی گفتی اول آبان ميای دو سال بعد از اول آبان اومدی!!!

اينم يه مطلب شاد منشانه که هی نگين عسل غمگين مينويسه...اونم به مناسبت اينکه خيلی خوشحالم امروز....همتونو دوست دارم و در اولين فرصت باز هم مثل قديم ميام به همه سر ميزنم...

**

زندگي هر کسي مثل يه کتاب قصه هست .. نه ؟
کتابي که با قصه ي تولد شروع ميشه و با قصه ي مرگ مي تمومه ...
اين وسط هم با قصه هاي کوچيک و بزرگ پر ميشه ...
هر قصه هم بالاخره يه روزي تموم ميشه ...
چه کوتاه , چه بلند , چه شاد , چه غمناک و .....

يه قصه ي کوتاه هم داره .......
قصه اي که فقط مي تونست تا وقتي که غير واقعي هست نوشته بشه ..
ولي وقتي پاي واقعيت ها مياد وسط ...
تموم شدنش شايد به نفع همه ي نقش هاي قصه هست ...

هر کسي قصه رو از ديد خودش مي بينه ...
هر نقشي يه زاويه اي نسبت به قصه داره ..
قصه هر کسي با جدا شدنش از متن قصه تموم ميشه ...
نه با فراموش شدن .. يا ..............

ميشه صفحه ي آخر هر قصه يه شاخه گل گذاشت

يادمون نره از بازيگراي قصه هامون تشکر کنيم .

شاد باشيد و سربلند.....

  
نویسنده : عسل ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٢


 

سلام...

ميبخشيد که بهتون سر نمينم...

*****************************

مثل هميشه آرام نشسته بوديم کنار هم.که ناگهان سراسيمه خودش را انداخت جلوی من.يک لحظه از کارش جا خوردم اما فرصتی برای پرسش نبود چون در همان لحظه صدايی از جنس درد حنجره اش رو پوشوند.خون تمام وجودش رو پد کرد..بی اختيار افتاد...گلوله ای سينش رو شکافته بود و معصومانه جلوی چشمای ناباورم جون ميداد.....اونقدر سريع بود که نميدونستم چيکار کنم....اونموقع تازه فهميدم که اون به محض فهميدن خطر سپر بلا شده تا منو نجات بده.....گيج شده بودم....همه چيذ دور سرم ميچرخيد..ميدومستم بايد از اونجا فرار کنم اما نميتونستم ازش دل بکنم هر طور بود فرار کردم و يه کم دورتر نشستم . به اونجا نگاه کردم....حالا پسرکی رو ميديدم که تفنگ به دست فاتحانه به طرف شکارش ميرفت........

شکار پسرک  قمری عاشقی بود غرق در خون...که ديگه پر نميزد......

شکار پسرک همه زندگی من بود......

**********************************

هميشه سربلند باشيد....

 

 

  
نویسنده : عسل ; ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٢


کاش اون دل کوچولوی قلوه سنگی رو ميچلوندی؟؟!!

سلام

دوستون دارم خيلیببخشيد که نبودم و سر نزدم و يه سری مشکلات بود..

زياد وقت ندارم بايد زود برم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پاخامو دراز ميکنم و آرزو ميکنم که برن توی زمين و ريشه بشن.بعد اولين کاغذی که گير ميارم پهن ميکنم روی ريشه های قهوه ای و مينويسم دلم برت تنگ شده..اونقدر صادقانه اينو مينويسم که يه قطره اشک کوفتی از يه ذونه چشم که ذيگه به هيچ دردی جز زار زدن نميخوره ..همين جوری قل ميخورهو ميريزه روی گردنم .بعد سر ميخوره و ميرسه به اون ريشه های کوفتی و اونا رو حسابی سيراب ميکنه...ريشه ها خم ميشن و ميرن تو زمين و من ميشم درخت...ببينم دلت واسه من تنگ نميشه؟؟..مگه تو اصلا دل داری؟؟چه سؤال احمقانه ای..من اونقدر احمقم که نميدونم دو خط موازی يه جايی تو بی نهايت ميچسبن به همو ميشن نقطه...من اونقدر احمقم که فکر ميکنم لغت دلتنگی رو ميشه توی لغت نامه هر بشری پيدا کرد.....من اونقدر....

ميشه پنج دقيقه به حرف من گوش بدی؟؟

ميشه پنج دقيقه اون دل کوچولوی قلوه سنگی رو بچلونی شايد واسه من چند سانتيمترسی تنگ شه؟؟؟؟

بای بای همگی

 

  
نویسنده : عسل ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٢


(هر دلي دل نيست تا در آتش عشقي نسوخت

سلام....نميدونم چی بگم..ميدونم تنبل شدم.ميدونم...الان اندازه يه دنيا دوباره غم داره دلم..وای خدا..کی اين غما تموم ميشه...يا اين که تموم نشن ولی کمتر بشن...عوض بشن اينقدر تکراری نباشن هان........از زندگی خسته شدم...از همه چيز...نميدونم چی شده باز اينهمه دلم گرفته....نميدونم از اين خوشتون مياد يا نه..ولی من کلی باهاش گريه کردم....

*****************************************

ساعت از نيمه شب گذشته بود. صدای تيز جير جيرکها تنها صدايی بود که می اومد. گاهگاهی در گوشه ای فانوسی روشن، تنها نور بود. برخلاف هميشه، اين بار ديگه ترسی نداشت. آروم گام بر ميداشت. چشمای قرمز و پف کرده ش خبر از گريه سختی ميداد. ۴ روز گذشته بود و اون نتونسته بود بياد، از ترس...ترس! ترسی که هميشه اونو عقب ميروند. روی قبرها رو يکی يکی ميخوند؛‌ در جستجوی او... او... کسی که تمام لحظه هاش رو فرا گرفته بود و چه زود و بی خبر تنهاش گذاشته بود.

چشمش روی قبر بدون سنگی ثابت موند «سحر ...» اشک دوباره به چشمش هجوم آورد «الهی من قربون اسمت برم» نفسش رو توی سينه حبس کرد. در مقابلش زانو زد. دسته رزهای سرخش رو روی مزار عزيزش گذاشت. نفس نفس ميزد. اشکاش دوباره داشتن آروم آروم ميريختن «صدامو ميشنوی؟» با پشت دستش اشکاشو پاک کرد.

سوز سردی مي‌اومد. سرما تا مغز استخونش نفوذ ميکرد. صدای جيرجيرکها قطع نميشد.

- چه زود رفتی سحر

به هق هق افتاده بود. رزها رو يکی يکی روی قبرش چيد «سالها انتظار روزی رو کشيدم که يه همچين دسته گلی رو تقديمت کنم... آه... چه زود رفتی عشق من ...»

به دو عددی که روی تابلوی کوچک بالای قبرش بود نگاه کرد.... جواب اين تفريق سوزناک ترين عددی بود که به عمرش ميشنيد «چه زود رفتی سحر... چقدر حرف واست داشتم...»

بغضش ترکيد :«آخه من چی کار ميکردم؟ من کنار کشيده بودم تا تو به ثمر برسی. چميدونستم انقد زود ميخوای بری... چه ميدونستم قبل از اينکه با تو بودنو حس کنم...» صورت خيس از اشکشو ميون دستاش پنهان کرد:«کاش نميترسيدم، کاش از آدما نميترسيدم... کاش وقتی بودی... آخ که چه لحظه هايی رو از دست دادم... آخ سحر... چه زود شبت رسيد»

- صدامو ... ميشنوی عزيز دلم؟ ... توی همه اون لحظه هايی که نزديک هم ولی از هم دور بوديم، دلم واست پر ميکشيد...

صداش به هوا خاست:«ای خداااااااااااا.... کاش قد راون لحظه ها رو دونسته بودم، کاش بهش گفته بودم که چقدر دوسش دارم» دوباره اشکاش سرازير شد. زمزمه کرد

- سحر صدامو ميشنوی؟... کاش بهت ميگفتم که چقد ردوست دارم عزيز دلم... ميدونستم نسبت به من چه حسی داری...

دستاش ميلرزيد. روی خاکای مرطوب سحر دست کشيد :«سحرم... عشق من... چرا انقد زود رفتی؟»

سرش روی قبر بود و دستاش به خاکا چنگ زده بودن و شونه های مردونش با شدت ميلرزيدن.

- گريه نکنيد... ديگه فايده ای نداره

سرشو با ترس بالا آورد. چشماش کاسه خون شده بود. از ديدن نزديک ترين دوست سحر وحشت کرد... ديگه غروری واسه خرد شدن نمونده بود.

- خيلی دير به فکر افتادين... بس کنيد! بيشتر از اين روحشو عذاب ندين

- من ... هميشه...

- کاش اون موقع که بود به فکر می افتادين، حالا ديگه اين کارا چه فايده ای داره؟

- من نمی تونستم! باور کنيد

زهر خندی زد و گفت:«شما ميدونستيد که اون چقد ردوستون داره... ولی حتی يک بار، حتی يک بار...» دختر نوجوون بغض کرد.

- نميخواستم به درسش لطمه بخوره... نميخواستم فکرشو مشغول کنم

- اون فکرش مشغول بود؛ چرا آرومش نکرديد؟

دوباره به گريه افتاد:«نتونستم... خواستم، هر لحظه خواستم... فکر ميکنيد واسه من آسون بود؟... فکر ميکنی الان آسونه که ميبينم عشقم، زندگيم... رفته... ميبينم....» های های گريه ش بلند شد:«من عاشقش بودم... من...»

دختر نوجوون هم به گريه افتاد. صدای گريه پسر هر لحظه بلند و بلند تر ميشد «من ميخواستم زودتر اين سالهای بگذره... ميخواستم بهش بگم... بهش بگم... اگه من محلش نذاشتم،‌اگه هيچی بهش نگفتم برای اين بود که ....»

دختر همونطور که گريه ميکرد فرياد زد:«بس کن... ديگه بس کن، اينجوری گريه نکن... چرا ميخوای عذابش بدی... گريه نکن... اون طاقت گريه تو رو نداره...» گريه ش شدت گرفت...

چند لحظه ای گذشت. دختر گويی چيزی به خاطرش رسيده، برگه ای از جيبش در اورد و با صدايی که از خشم و گريه دورگه شده بود فرياد زد:«نگاه کن! اينو نگاه کن، واسه تو نوشته... ميدونی کی نوشت؟ تو اوج لحظه های نيازش به تو... اون لحظه هايی که تو نبودی، که نخواستی باشی و اون ذره ذره وجودش تو رو فرياد ميزد... نگاه کن اين برگه رو... انقد خوندمش که از حفظ شدم...» دوباره زير گريه زد.

پسر همونطور که هق هق ميکرد برگه رو از دستش گرفت. چشمش روی نوشته درشت سر خورد:

«تو نيامدی... و هيچ نگفتی... هيچ گاه... هيچ کدام از لحظه های تلخ بی تو بودنم را نديدی، لحظه نيازم را درک نکرد...نگفتی... هيچ نگفتی، هميشه سکوت بودی و سکوت... و اين تن خاکی هيچ گاه نشنيد تا به اوج برسد، هيچ گاه نشنيد تا بال بگيرد و به اوج پرواز کند...»

دوباره گريه پسر اوج گرفت. چقدر خود رو سرزنش ميکرد... ولی حالا ديگه چه کار ميتونست بکنه؟!

چقدر هميشه دير ميرسيم... و دير به فکر می افتيم... حيف...

هيچ حرف ديگه ای نيست...



 

  
نویسنده : عسل ; ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٢


عشق را بگو.....

سلام....

دلم واسه همهتنگيده بود...واسه وبلاگ....واسه شماها...نميدونين چه گرد.خاکی ازش بلند شد وقتی اومدم تو....خب ...نميدونم از چی و از کجا بگم براتون....ولی خب يه کوچولو هم که شده مينويسم..

********************************************

دستهايم در دستهاي تو دست ميشود
دستهايم در دستهاي تو دست
يک يک خم ميکني انگشتانم را
مشت ميکني شان
باز ميکني از هم
کف دستت بر کف دستم
کمي فشار و
انگشتان مان در هم
ميگويي: دوستت دارم
نامم بر لبهايت ميلرزد و
تکرار ميکني
نامم را مدام
و باور ميکنيم
چشمانم خم ميشود
آهسته خم ميشود
آهسته خم
آرامشي مثل خواب
خم ميشود چشمهايم
تا اشکهايت را ببوسد
ميبوسد
مينوشد
ميبوسيم
مينوشيم
و آفتاب آرام آرام از
چشمانت نيم خيز ميشود
تا بگويد:
صبح شما بخير
سلام.
دستي سوي پرده ميرود
دستي از سمفوني ميگذرد
دستي از ملافه ها گل شب بو ميچيند
دستي سحر را برميدارد و
در آغوش شب مياندازد
دستي شب را خم ميکند
تا بر زانوان روز بوسه زند
دستي آينه ها را به سوي عشق ميچرخاند
دستي از درختهاي نئون
يا تير چراغ برق حتي
انار ميچيند.
دستي دريا را در دلم شکن شکن ميشکند و موج هايي کف آلود و دستاني که کف ميزنند نه براي صدا و حنجره ي پاييزي ي ماريا سالگاته، اين دستها اين جمعيت اين جوشش عجيب فوران اين نفسهاي يک دست شادمان اين هواي ملنکلي ي عصر تابستان با معجزه ي ساز دهني و گارمان بوسه هاي ما را جشن گرفته اند دستهايم را که در دستهاي هميشه ي شعر دست شده اند در بندري که شعر نفس نفس از نفس ميافتد.
پرت نميگويم
دلم دل است
آدم شده ام انگار
چه ميگويم
انگار چيست
انکار نه
انگار نه
انکار چيست
دلم دل است ميدانم
فرياد کن
عشق را بگو
بگو عشق را برآ.

***************************************

نميدونم خوشتون اومد يا نه...اگه خوشتون نيومد ببخشين.....برای چند روزه ديگه يه چيزه خوب آماده ميکنم...قول ميدم..همتونو دوست دارم...

بای بای

  
نویسنده : عسل ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٢


غصه نخور مسافر......

سلام...

نميخواستم حالا حالاها آپديت کنم..ولی دلم خيلی...خيلی بيشتر از خيلی گرفته...از پريشب تا حالا نخوابيدم..خوابم هم نمياد...گريه هم نميتونم بکنم...وااااااای.......از همه که مطلب قبلی رو خوندن ممنون.....ميخوام اين دفعه يه داستان بگم....داستانه يه پسر و دختر....گفتم شايد جالب باشه..اگه خوشتون نيومد ببخشيد...

********************************

دختر تو اتاقش نشسته....صدای خواننده مياد که داره ميخونه...«غصه نخور مسافر..اينجا ما هم غريبيم.......»..بيشتر تو خودش مچاله ميشه...

!!!!خاطراتش سُر ميخورن ميرن توی ۱۸ سالگی...وای گرمی دستای پسر...زير بارون.....گاهی قدم زدن...گاهی دويدن.....لباسای خيسه خيس......لبخندهای تمام نشدنی.....

دخترک:ميگما به نظرت اين روزا تموم ميشن...خدا نکنه

يه خنده کش دار......پسر: روزی که من بميرم تموم ميشه....دختر:قرار به مردن باشه من زود تر ميميرم ديوونه...پسر:اصلا قول بده با هم بريم..اگه يکی زودتر بره به قولش عمل نکرده ...دختر:قبوله.....و يه پيمانه ديگه اضافه شد.........!!!!!!!

اشکها سرازير ميشن....ميره به دو سال پيش ......

!!!!!....تلفن زنگ ميخوره...دخترک گوشی رو بر ميداره....دخترک:بفرمايد...**:سلام.ــــخودتی...دخترک:آره..چی شده چرا صدات ميلرزه..بازم مامانت چيزی گفته در مورد من اونم فهميده...**:حالا بيا بيرون بت ميگم.......دو ساعت بعد نزديک خونه پسر....توی کوچه سروصدا مياد ولی بی توجه ايستاده...منتظر خواهر پسر سر کوچه ايستاده حتی نگاه هم نميکنه....تا خواهر مياد...ولی با چشمای پف کرده قرمز...دختر:چی شده...**:يه چيزی ميخوام بگم....دختر:بگو چيزی شده...(هول برش داشته بود)...وای...چی شده بگو ديگه...(قلبش تند تند ميزد..)...**:پسر الان اونجا حالش خوب نيســــ.......بقيشو نشنيد.....

چشاشو باز کرد انگاری خوابيده بود...نه بيمارستان..مامان و بابا و خواهر پسراونجا بودن..همه قيافه ها نگران...فهميد اونی که شنيده بوده واقعی بوده....به خواهر پسر گفت:چی شد که حالش بده....الان کجاست..کسی پيشش هست....اشکهای خواهر سرازير شد نتونست چيزی بگه...مادر گفت:عزيزم تو بايد قوی باشی...اتفاقيه که افتاده..همه يه روز ميرن..وااااااااااااااااااااااای...ديگه نميشنيد...امکان نداشت..پس اون همه قول ...اونهمه پيمون...واااااااااای...نه....داد زد :نه اون بدون من نميره....جيغ زد..هوار کشيد .........و يه مسکن ديگه.....و خوابی دوباره.....!!!!!!!!

حالا ديگه داشت زار زار گريه ميکرد....دلش ميخواست الان سر قبرش بود...مثل اون چهل روز که اونجا به اميد برگشتنش نشسته بود..منتظر بود دست پسر بياد دستشو بگيره بهش بگه ااااا.....حيف  اون چشای شيطون نيست که اينطوری باشن...خدايا چرا اون...چرا دوتا رو با هم نبردی.....يادش اومد که يکی از دوستای پسر تعريف ميکرده که چطور اتفاق افتاده و اون پر کشيده بود....

!!!....شب قبل از اينی که بفهمی رو يادته...دختر:آره..**:اون شب داشته با تو حرف ميزده درسته...دختر:اوهوم....**:باباش از در اومده تو ديده بازم داره با تو حرف ميزنه داد و بيداد راه ميندازه و باهاش دعوا ميکنه که بس کنين اين بازی مسخره رو...دختر:آره يه چيزايی شنيدم...بهم گفت دوباره بهم زنگ ميزنه ولی  نزد گفتم فردا ميزنه که....**:آره صبر کن بگم...اگه خودتو اذيت کنی نميگما...دختر:باشه ...قول ميدم اذيت نکنم...**:آفرين...اومد آپارتمان ما  که چند طبقه بالاتر بوديم....پيشمون نشست ...همه چيز بود..سيگار..مشروب...و.....اونم از شدت عصبانيت همه رو امتحان ميکنه تا آروم بشه..داشت گريه ميکرد..رفت لب تراس...شهرو نگاه کرد با چراغای روشن و خاموش....يهو يه صدا و..........!!!!!!!!!!!

بهمين راحتی رفت....حالا ديگه به پهنای صورتش اشک بود و آرزوی اينکه کاشکی ميشد که يه آرزوی اونم برآورده شه...ولی خب محالات که نبايد آرزو باشن...ولی هنوزم منتظره که برگرده....و باز هم صدای خواننده برای شايد دهمين بار...::

غصه نخور مسافر بازم ميای به زودی...مارو بگو چه کرديم از وقتی تو مبودی...غصه نخور مسافر هميشه اينجوری نيست...هميشه که عزيزم راه به اين دوری نيست...غصه نخور مسافر تو خود آسمونی....در آرزوی روزی که بيايو بمونی..........

****************************

ميدونم خوشتون نيومده..ولی بگم اين داستان واقعيه ها....با همين شرحی که گفتم....

هميشه....باشين(نميدونم چی بگم..)

بای بای....

 

 

  
نویسنده : عسل ; ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٢


دلم در حسرت ديدنت اشکبار

سلام...

خوبين همه....

نميدونم اين چندروزه تنهايی و دلتنگی رو براتون بگم...يا مثل هميشه يه شعر بگم..؟؟؟...يا يه متن کوچيک..؟؟؟...بعدشم برم...ولی دلم خيلی پره..امروز از صبح خنديدم..ولی دلم هنوزم تهش غم خودشو داره....نميخوام دوباره بترکه...نميخوام مثل چندروزه پيشش بشه...ميگم همشو ولی زياده هر کی حوصله نداره نخونه...عيبی هم نداره..چون فقط ميخوام سبک شم اگه هم لطف کردين و خوندين که خيلی ممنون.....

ماجرا از اونجا شروع شد که چند روزه پيش دم دمای صبح من تازه فهميدم که چقد از خودم . از دلم غافل بودم....فهميدم که دلم هم مثل خودم تمام غم و غصه اش رو تو دل کوچيکترش ميريزه...شايد باورتون نشه ولی انگار يهو ظرفيت همشون تکميل شده بود..همه با هم..دل کوچيکه به دلم گفته بود:بسه ديگه دارم ميترکم...دارم خفه ميشم...دلم هم به من گفت :عسل.ميخوام يه چيزايی بت بگم شايد يه کم ناراحت شی...ولی اگه نگم من و دل کوچيکم هر دو از بين ميريم...پيش خودم گفتم..حتما يه کم دلتنگيه..يه کم تنهايی و بی کسی سراغش اومده...بذار بگه بلکه خالی شه.....بهش گفتم بگو گوش ميکنم....ولی لب که باز کرد ديدم ای وای..منم نميتونم تحمل کنم...ديدم من زودتر دارم ميشکنم...واااای من از چه چيزای غافل بودم..اينهمه مدت اين دل من که ساکت بوده و من فکر ميکردم همه چيز روبراهه(به غير از يکی دو مورد کوچيک)هيچ چيز اينطوری نبوده که هيچ واسه دلخوشی منم چيزی نگفته...فقطم واسه اسنکه من خيال نکنم اشتباه کردم و بيراهه برم ساکت مونده...تا اومدم بش بگم بسه همه چيزو فهميدم ديگه کار از کار گذشت همه چيزو فهميده بودم..معنی همه حرفارو...تازه فهميدم هر چی شنيدم راست نبوده..چيزايی که مثلا به دلم نشسته بودو من فکر کيمردم راسته..همه چيز برعکس بوده...دلم فقط واسه من سکوت کرده بود...هيچی نگفته بود..ولی حالا ديگه نميتونست نگه داره..به من گفت شايد راحت شه..ولی من شکستم خرد شدم...حالا من از سر تا پا آشوب شده بودم...من بودم و يه دنيا که دور سرم ميچرخيد و حرفايی که يه زمانی به خيالم به دلم نشسته بودن...من بودم صداها....از همه اون حالات که بگذريم....بعدش من بودم و يه بحث بين قلب و دل خودم...اره قلب با دل فرق داره...همه تودنيا قلب دارن ولی همه دل ندارن....دلم ميگفت:اين همه بالا و پايين رفتی...به قول خودت تپيدی چی گيرت اومد...ببين داره چی ميکشه...قلب گفت:زندگی....دل:به چه قيمتی....مگه همين آخری رو نميبينی...همش دروغ..ريا....وقتی ميتونيم پرواز کنيم زندگی ميخوای چيکار؟..ق:ولی من صدای تپش خودمو دوست دارم...دل:منم پروازو دوست دارم...ق:پرواز کردن پروبال ميخواد توکه نداری؟...دل:من بل دارم ولی ديدنش کار همه نيست...بالهای منبه وسعت مرگ پهنا دارن....تو هم اگه ديگه به تپيدن ادامه ندی بال در مياری...اونوقت با هم ميريم...ق:کجا ميريم؟...دل:همونجايی که بايد بريم..در اون باغهای گيلاسی که گفته بود....ق:ولی....دل:تپش فقط اين نيست که تالاپ تالاپ صدا بدی..ق:پس چيه؟....دل:وقتی من برم رو پشت بومی که مال اونجام...تو هم دوباره به تپش ميفتی...ولی تپش عشق ...اين بهتره...قشنگتره..دروغ نداره...چون پيش اونی که ميريم دروغ رو نميشناسه...من کبوتر يه پشت بومم...خسته شدم از بس اينجا الکی دنبالش گشتم...چند وقته پيش اشتباه کردم..اينم نتيجه اون اشتباهه..بيا واسه يه بار با من همرنگ شو...اينهمه من به خاطر تو موندم...حالا نوبت توئه......قلب سکوت کرد......سکوتش طولانی شد...يک دقيقه...دودقيقه...سه دقيقه.....من احساس کردم که ديگه چيزی جريان نداره...ولی يه دفعه...واااااااااااااااااااای...دلم فرياد زد :نــــــــــــه........قلب تپش کرد....دلم اشک ريخت...اشکاش تمام تنم حتی قلبم رو سوزوند..قلب گفت:من تپيدن رو دوست دارم.......و دلم زمزمه کرد.:منم پريدن رو....اون سه دقيقه چقدر خوب بود.....اره واقعا خوب بود داشتم پيداش ميکردم...داشتم دستاشو لمس مسکردم...ولی يهو اون پريد ولی من نتونستم....

چشامو باز کردم...حالا اشکای شوق روميديدم که پايين مياد ولی چشام با دلم يه رنگ بود...دلم داشت بی تابی ميکرد واسه يه سه دقيقه که هيچ وقت تموم نشه...الان دلم تو قفس قلبم زندونيه..ميخواد پر بزنه نميتونه...پشت ميله نشسته...جاش تنگه...حالا ديدين ميگم عشق جاش تنگه.....دلم زل زده به رؤياهاش....اونجا که ديگه......

تمام اينارو بايد ميگفتم تا يه جا واسه بقيه دروغا باز شه....ميدونم زياد بود....ولی چه کنم .....

تا هميشه آزاد باشين...

بای بای

  
نویسنده : عسل ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٢


 

سلام......

بلاگ اسکای باز شده.....به همه عزيزان تبريک ميگم......حالا يه چايی ديگه بودين........من شوخی کردما..ناراحت نشين.....یه وقت به دل نگیرینا...........

......ببخشيد اين چند وقت آپ نکردم...از همه هم ممنون که اومدن اينجا.......

********************************

ميخوانم برای دلتنگی هايت....

ميخوانم برای يکرنگی هايت......

و در آن دم که نفس های خورشيد....

به شماره می افتد....

می آسايم در پناه سايه بان دستانت.....

در نور ديدن اين راه......

چیزی شبیه سنگ ساخت..از من و ما....

آسمان خستگیها.....

اشک ریخت جای باران......

و ما با چترهای بسته...هنوز.....

انتظار ميکشيديم بارانی شدن را.....

و در آخرين نقطه هستی.......

پا نهاده بر سنگی سست و لرزان.......

همچوآويزی بر پرتگاه زمان.......

ميخوانم برای يکرنگي ات......

برای چشمان نجيب بارانی ات.......

که در لحظه سقوط...تا هميشه........

دستاويز نفس های کند ما بود........

الف ـ بامداد

*********************************

اين شعر از شاملو بود ...اميدوارم خوشتون اومده باشه.......

زندگيتان آفتابی........

بای بای....

  
نویسنده : عسل ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٢


ميخواهم برگردی

سلام...

خب بسته شدن موقتی يا غير موقتی را به همه بلاگ اسکايی های عزيز (اين خنده از روی غم و غصه هستا...) تسليت ميگوييم(جمع بستم يعنی ما پرشين بلاگيها).....و ميخواهيم ما را در غم خود شريک بدانند(چه شراکتی جون..)

راستش ميدونين من اينجا اينجوری نمی نويسم ولی خب خبره ديگه...اونم از نوع مهمش....(مردم من از خنده...)

***********************************

میخواهم برگردی....

تو کشتی نيستي تا اسير امواج زندگی من بشی..

تو حامی عشق من در شبهای تنهاييم هستی...

من از ميان حقايق عبور ميکردم و خودم را اينجا پيدا کردم....

چرا که عشق تو را ميخواهم تا ترسهايم را بپوشاند...

بعضی وقتها غريبم و ميدانم که نامهربانم ولی ........

واقعا ميخواهم برگردی.......

وقتی اعمال نسنجيده ای انجام ميدهم......

و ميخواهم برگردی....

وقتی خودم را گم ميکنم......

تو فرشته نجات منی....

که از سردی مرا بيرون مياوری....

خب من ميگويم ميدانی که لبخند نقاشی شده تو بر لبانت....

دليل برای زندگی کردن و دوست داشتن توست......

مارا احساسمان به هم پيوند ميزند.....

ولی وصل تو باور نکردنی است.......

تو آنقدر پاک و نجيبی که.....

جايگاه تو همچون کبوتری در گذر زمان است......

*************************************

من اگر در اين دنيا به تو نرسم.....در آن دنيا در باغهای گيلاس منتظرت خواهم ماند.....

هنگامی که شکوفه ها درختان ميشکفند تو همراه با شکوفه ای در دستان من جای خواهی گرفت...و آنگاه من دست در دست تو زير بارانی از لطافت قدم ميزنيم و روح خود را در اوج آسمانها پرواز دهيم.....آنجاست که وجود ما در هم گره خواهد خورد.....و تلألو جمله «دوستت دارم »را با تمام احساست درک خواهی کرد.....

************************************

لحظاتتون بهاری.....و به شکوه آزادی.....

بای بای

 

 

  
نویسنده : عسل ; ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٢